سوگماد = همیشه جاوید
....تقدیم به تمام دوستانم
دوست دارم رویاهای کودکی ام را ورق بزنم، و خوب می دانستم چه روزهای زیبایی در انتظار رسیدنند، و خوب می دانستم که دوچرخه ی آبی ام با من بزرگ خواهد شد، و خوب می دانستم درخت انجیرمان همیشه پر از انجیر است، و چه خوب فکر می کردم که کسی نیست که درخت کاجمان را قطع کند، و چقدر زیبا بود، وقتی با شمردن سکه های قلکم هرگز احساس کم نمی کردم، و چه خوب همیشه مزه ی اولین ساندویچ عمرم را می چشیدم، و چقدر از لگد زدن به توپ پلاستیکی لذت می بردم، و چه خوب بوی تابستان را به یاد داشتم، و چه خوب می دانستم که پوشیدن لباس نوی عید چه کیفی دارد، و من هیچگاه بوی عیدی خشک پدربزرگم را فراموش نخواهم کرد، و ای کاش همیشه هیچ وقت نمی دانستم که روزی بزرگ تر خواهم شد . . . و من ، در لحظه ی حال، ایستاده ، خسته ام . . . خسته ام . . . خسته ام از هم نشینی رنگ با دیوار . . . از هم نشینی برگ با باغچه . . . خسته ام از سایه های خورشیدی . . . و خسته ام از اطراف پر رنگ بی رنگم . . . حال ای کوچه گرد روزگار ، زندگی ، ترا در کدامین دادگاه به جرم سنگین اسمت محاکمه باید کرد؟ من ، برگ برگ خاطراتم را می خواهم برای خواندن به دیوار اتاقم بزنم، و چقدر سخت است وقتی می دانی دیگر خاطره ای نمانده است، و چقدر مروارید تنهاست ، و چقدر تنها بودن سخت است، و چقدر برگ تنهاست ، و چقدر اعتماد کردن و گرفتن دست کسی سخت است ، و من چقدر در میان هیاهوی گنجشکان احساس سکوت دارم ، و چقدر زندگی کردن سخت است ، . . . و من همچنان دستاهایم در آسمان ایستاده اند تا شاید از باران چتری برای خفه نشدن در غبار هوا بسازم، . . . و بار دیگر شب، اما این بار تماشای ستاره ها هیچ لذتی نخواهد داشت، و ماه بسیار کم نور خواهد بود، و من چشمانم را می بندم و سر بر بالش می گدارم و خواب رویا های ندیده ام را فکر می کنم. 24/8/88 1:01 نامه هایی در تنهایی 35 تقدیم به برادرم سوگماد (وحید) آهاي دنياي وحشي... آهاي دنياي وحشي، وقتي ما را درد مانده و بي كس مي یابی و شاهد جان كندن ما براي زنده ماندن در اين لجنزار هزار رنگ هستي و مي بيني چگونه معناي عشق، محبت، رنگ پاكي و طعم شيرين زندگي بيدرد را ناخواسته از ياد برده ايم و ديگر بنام زندگي اميدوارتر نسبت به گذشته كوشش نخواهيم کرد، خشنودتر می شوی؟ آهاي دنيايي وحشي، هر چند بارها در گوش ما خوانده اند: « فردا هم روز ديگري است» اما خوب ميدانم همه اين روزها و شبها از آن توست و غمگین بودن يا نبودن ما نيز اندكي از شقاوتت کردارت را نخواهد كاست. آهاي دنيا، كاش ميتوانستم دست زورگویت را بپيچانم، افسوس که نميتوانم. برای آخرین بار يادم هست گفتي:« خوب نگاه كن و در من چه ميبيني؟» و حیرت زده با چشمان خويش ديدم روباه و خروسي را كه به آرامي در كنار همديگر قدم ميزنند! و كمي دورتر از آنها گرگ و قوچي را در حال ترانه خواندن و رقصيدن ديدم!! و بر شاخه ی درخت بید مجنونی خشك، كلاغ و هدهدي را سخت در حال گفتمان کردن يافتم و با خود گفتم: « عجب، دنيای ما چقدر زيباست!!» کیوان بی کیهان...ایذه... زمستان81 روزی دیگر فرا رسید. . . خدایا ! ترا شکر که نمی گذاری از این شرع بترسم ، ترا شکر که روزهاست ، روزهایم را زیبا و شبهایم را زیبا تر کردی ، و هر روز را مقدس آفریدی ، و امروز را برای من مقدسی آفریدی ، امروز با تو عددی مقدس است و با تو نوروزی است دیرینه ، و این توئی. . . تمام گل های شمعدانی مرا به یاد تو می اندازند ، و تمام باران ها با تو ترانه سر می دهند، و رنگین کمان در میان مو های تو می رقصد ، و ما شاید تخته سنگی بودیم یا بوته ای توت فرنگی خواهیم شد ، تابیدی و امروز را تولدت نامیدی ، تو . . . هر روز متولد می شوی. . . پ.ن 1 : امروز تولد صباس ، دوست و یار عزیزم و همکار وبلاگیم . پ.ن 2 : صبا ، تولدت مبارک . سلام. . . دستهامان در دست هم ، قلبهامان برای هم ، وبا احساس تبلور یک روح در دو کالبد از گوشت و پوست و استخوان ، قلم بر دست های دیگرمان که از هم جدایند ، سعی بر آنیم که این فاصله را از میان برداریم . تا به امید این خط به هم سلامی بکنیم وبه هم یاد دهیم ؛ دوستی برگ گلی نیست که بر باد رود پ.ن 1 : دوستای خوبم ، دوست خوبم صبا به من در بهتر بودن این وبلاگ کمک میکنه . پ.ن 2 :صبا ، رسیدنتو مثه اسمت به فال نیک میگیرم . خوش امدی.
| Design By : Night Skin |


