سوگماد = همیشه جاوید
....تقدیم به تمام دوستانم
روزی دیگر فرا رسید. . . خدایا ! ترا شکر که نمی گذاری از این شرع بترسم ، ترا شکر که روزهاست ، روزهایم را زیبا و شبهایم را زیبا تر کردی ، و هر روز را مقدس آفریدی ، و امروز را برای من مقدسی آفریدی ، امروز با تو عددی مقدس است و با تو نوروزی است دیرینه ، و این توئی. . . تمام گل های شمعدانی مرا به یاد تو می اندازند ، و تمام باران ها با تو ترانه سر می دهند، و رنگین کمان در میان مو های تو می رقصد ، و ما شاید تخته سنگی بودیم یا بوته ای توت فرنگی خواهیم شد ، تابیدی و امروز را تولدت نامیدی ، تو . . . هر روز متولد می شوی. . . پ.ن 1 : امروز تولد صباس ، دوست و یار عزیزم و همکار وبلاگیم . پ.ن 2 : صبا ، تولدت مبارک . سلام. . . دستهامان در دست هم ، قلبهامان برای هم ، وبا احساس تبلور یک روح در دو کالبد از گوشت و پوست و استخوان ، قلم بر دست های دیگرمان که از هم جدایند ، سعی بر آنیم که این فاصله را از میان برداریم . تا به امید این خط به هم سلامی بکنیم وبه هم یاد دهیم ؛ دوستی برگ گلی نیست که بر باد رود پ.ن 1 : دوستای خوبم ، دوست خوبم صبا به من در بهتر بودن این وبلاگ کمک میکنه . پ.ن 2 :صبا ، رسیدنتو مثه اسمت به فال نیک میگیرم . خوش امدی. دکارت گفت من می توانم در همه چیز شک کنم اما در این واقعیت که شک می کنم تردیدی وجود ندارد پس شک کردن من امری یقینی هست و از آنجا که شک کردن یکی از حالات اندیشه ست پس وقتی که شک می کنم می اندیشم ، یعنی فکر دارم. دکارت به اصل تردید ناپذیر خودش رسید و اسم این اصل رو "اصل کوژیتو" گذاشت : می اندیشم ، پس هستم. همه این ها رو توضیح دادم که بگم من هم به این اصل اعتقاد دارم و اما یه چیز غم انگیز این وسط وجود داره و اونم اینه که هیچ وقت نمی شه از این "اندیشه" خلاص شد (خوب و بد بودن نوع اندیشه فعلا برام ملاک نیست). لحظات بدی تو زندگی هر کسی هست که ذهن آدم پر از فکر و خیال می شه و اون موقع است که این حیوان متفکر و به خیال خودش متمدن دلش می خواد سرش رو بکوبه به دیوار و چه بد که حتی با این کار هم نمی شه مدتی ، حتی اگر چند دقیقه باشه از این "اندیشه" دور شد و خالی بود. گاهی دلم می خواد ذهنم مثل شیر سفید سفید بشه و از سرم بیرون بریزه اما این رویاییه که فقط به افسانه های پریان و قصه های مزخرف برادران گریم شباهت داره نه حقیقت ذهن من. پ.ن: این بالا اشاره ای به تفاوت حقیقت و واقعیت هم شده ، کی می تونه بگه کجا. فلسفه جذاب و در عین حال گیج کننده ست. اما چیزی که در شروع یادگیری فلسفه هر کسی می فهمه اینه که انسان ذاتا به فلسفه علاقه داره پس بهش فکر می کنه و سرگیجه ای می گیره که قرن هاست بی درمان مونده. پ.ن۲: کل این مطلب تست هوش و حافظه ست! می خواهم به خانه بروم، می خواهم یک درخت شوم، شاخه هایم را رها کنم ، و به برگ پناه بدهم اما دلم نمی خواهد ریشه بدوانم ، زیرا می ترسم قلب زمین ترک بردارد، می خواهم یک درخت بشوم تا شاید درک کنم انجام فتوسنتز را ، اکسیژن را ، و چرا از میان آن همه برگ ، برگ بیستم از شاخه ی دوم من ، از برایم چیزی دیگر است؟ و برایم زیبا تر از هر برگ دیگری است؟ و دلم نمی خواهد هیچ زرافه ای آن را به چرا بنشیند. و دلم می خواهد درک کنم ،که چرا با هر رنگ سبزی ، حتی رنگ سبز پیراهن پارسا، یاد او می افتم. . . شاید من اهلی شده ام. . . 00:58 12/6/88
| Design By : Night Skin |


